<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طنز نوشته های یک پیر پسر</title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/</link>
<description>این وبلاگ متعلق به یک پیرپسر 29 سالست . </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Jul 2008 10:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مرد فقیری که فرزندان زیاد می خواست !</title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt; روزی زنی پیش قاضی آمد برای شکایت از شوهر و به قاضی گفت : ای جناب قاضی بدادم برسید که شوهرم مرا تلف کرد!قاضی پرسید مشکلت چیست؟ زن جواب داد : من و شوهرم 4-3 سال پس با هم ازدواج کردیم شوهرم وضع درآمدی مناسبی نداشت اما هنوز چند روزی از ازدواج نگذشته بود که گفت : من بچه خیلی دوست دارم پس بیا زود بچه دار شو !هر چه به وی گفتم که بگذار چند روز زندگی کنیم گفت : نه ! پس من بعد از 9 ماه پسری زائیدم . اما هنوز چند وقتی از تولد بچه نگذشته بود که شوهرم گفت : البته پسر بسیار خوب است اما داشتن دختر یک چیز دیگست!حالا هم تا تو در حس زائیدن ! هستی دختری برایم بیاور!به وی گفتم که من تازه زائیدم و درضمن وضع تو هم زیاد خوب نیست بگذار چند وقت دیگر اما جواب داد : کوه که نمی خواهی بکنی تازه هر کس که دندان دهد نان دهد ! من هم با مشاوره ای که برای تعیین جنسیت فرزند گرفتم ناچارا دوباره دختری زائیدم . اما دوباره بعد چند وقت شوهرم گفت : ببین الان ما یک دختر و یک پسر داریم اما پسر بدون برادر و دختر بدون خواهر برایشان زندگی سخت است ! پس زود آماده شو برای زائیدن یک دوقلوی دختر و پسر ! می دانستم که اصرارهای من هم فایده ندارد ضمن اینکه وی اصلا به من در نگهداری فرزندان نیز کمک نمی کرد دوباره به مشاوره رفتم برای تولد یک دوقلوی دختر و پسر اما نفهمیدم کجای کار ایراد داشت که یک دوقلوی پسر زائیدم ! شوهرم در حالی که به شدت خوشحال بود گفت :بهتر هم شد اما یک دوقلوی پسر نیاز به یک دوقلوی دختر دارد و آن دوقلوی دختر و پسر هم سر جای خود !پس زود زود !!! قاضی شوهر را بخواست و گفت : تو اینهمه فرزند را برای چه می خواهی ؟ شوهر گفت : چون هر چه تعدادمان زیادتر شود وزن خانوداگیمان نیز  در دعوا افزایش می یابد ! قاضی گفت : اما تو که امکانات برای اینهمه بچه نداری چگونه می خواهی بزرگشان کنی ضمن اینکه در نگهداری آنها نیز به زن خود کمک نمی کنی و وی توانایی نگهداری اینهمه بچه را ندارد. شوهر گفت :من شنیده ام که هر آنکه .... پس قاضی حکم کرد که آن مرد تا بدست آوردن استطاعت مالی و بهتر شدن وضعیت زنش حق بچه دار شدن ندارد و برای آشنا شدن با مشکلات بچه داری نیز وی را مدتی مامور کار کردن در محل نگهداری بچه های کوچک بی سرپرست کرد .&lt;/font&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته قلابی و راننده تاکسی </title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;   &lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt; روزی یک راننده تاکسی مسافری را سوار کرد بعد از رسیدن به مقصد مسافر پرسید کرایم چقدر می شه ؟ راننده جواب داد : هزار تومن ! مسافر که شخص شیادی بود  خواست ترفندی بزند دست کرد در جیبش و گفت ببین من صد تومن بیشتر ندارم همین رو بگیر و راضی باش ! راننده گفت : برو عمو ! پول ما رو بده . مسافر ناگهان عصبانی شد و گفت :خجالت نمی کشی من یک فرشته  از جانب خدا  هستم برای کمک به امثال تویه ابله ! آنوقت تو از من پول می خوای ؟ سپس پیاده شد و هنوز راننده حرفی نزده بود ناگهان غیبش زد ! راننده که از غیب شدن مسافر به شدت تعجب کرده بود گفت : عجب بدشانسی هستم من بعد از عمری یک فرشته  سوار ماشینم شد اونوقت من بخاطر هزار تومن کرایه باهاش بحث کردم! این گذشت و دوباره روزی راننده تاکسی درخیابان چشمش  خورد به همان مسافر  که با دست و پای گچ گرفته شده کنار خیابان منتظر تاکسی بود . راننده تا او را دید بلافاصله ترمز کرد و از ماشین پیاده شد و به دست و پای مرد افتاد که آقا تو رو خدا من رو ببخشید من غلط کردم !  من شما رو نشناختم نمی دونستم شما فرشته ای ! مرد خودش را از دست راننده کنار کشید و با عصبانیت گفت : برو عمو رد کارت ! آخه تو هم راننده ای که مسافرات رو دم جوب آب پیاده می کنی !!!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 18:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوالات کارشناسی ارشد ازدواج و گرم شدن کره زمین ! (بخش 9)</title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;1 - به نظر شما مهمترین دلیل گرم شدن کره زمین چیست ؟ &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;الف - فعالیت بیش از حد &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ب - بالا بودن فشار &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ج - پوشش زیاد &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;د - هیچکدام &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;2- گرم شدن کره زمین چه تاثیری در ازدواج دارد ؟ &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;الف - باعث گرم شدن رابطه دو طرف می شه &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ب - و این گرما افزایش پیدا می کنه  &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ج - تا اینکه باعث داغ شدن دو طرف می شه &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;د - خیلی داغ &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;3- راههای جلوگیری از گرم شدن کره زمین چیست ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;الف - سرد کردن کره زمین &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ب - استفاده از کولر  &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ج - دست بهش نزن خودش خوب می شه &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;د - استفاده از مشاوره &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;4 - به نظر شما چرا مردم حساسیتی نسبت به گرم شدن زمین ندارند؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;الف - باید داشته باشن ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ب - مشکلات زیاد شده &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ج - حساسیت دارن ولی نمی تونن بگن &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;د - دست از سر مردم بردار &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;5 - زوجین چه نقشی می تونن در آشنایی بچه هاشون با این پدیده داشته باشن ؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;الف - بازم این زوجین رو خوب اومدی &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ب - تو خونه بچه هر وقت شیطونی کرد بگن : بچه جان میدم زمین بخورت ها &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;چ - یه وقتایی هم  که خیلی از دست بچشون عصبانین بگن : به زمین گرم بخوری !&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;د - اسم بچشون رو بزارن زمین &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;6 - فرض کنید الان سر سفره عقد هستید و عاقد می خواد خطبه رو بخونه یهو به شما خبر می دن که زمین خیلی گرم شده ! عکس العمل شما در اون لحظه چیه ؟ &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;الف - کسی که خبر آورده رو حسابی می زنم &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ب - سعی می  کنم آرامش خودم رو حفظ کنم &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ج - به شانس خودم لعنت می فرستم&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;د - الان حضور ذهن ندارم &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 15:42:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میرزا مخمل خان و گرم شدن کره زمین !</title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;   میرزا مخمل خان اربابی بود که حتی در تابستان نیز لباسهای مخملی خود را در نمی آورد پس روزی در گرمای تیر وسط ظهر همراه با خدمتکارش سوار بر کالسکه به راهی می رفتند .میرزا مخمل خان طبق معمول لباس مخمل فراوان پوشیده بود آنچنانکه گرما بر وی غالب شد و به خدمتکارش که کالسکه را می راند گفت : هی ! کمی مرا باد بزن !خدمتکار گفت : ارباب می بینید که دهنه اسب را گرفته ام ضمن اینکه با این سرعت بالا که می رویم باد فراوانی به شما می خورد من فکر می کنم دلیل گرم شدن شما پوشیدن همین لباسهای مخملی آنهم وسط ظهر تابستان است . میرزا مخمل خان فریاد زد که خاموش ! بدان که این گرما نه از بهر این مخمل است بلکه نتیجه گرم شدن کره زمین است به دست امثال تویه نادان! خدمتکار با تعجب پرسید ارباب ! زمین چگونه گرم می شود ؟ میرزا مخمل خان کمی کله اش را خاراند و گفت : البته دلایل زیادی دارد که من الان با این گرما حضور ذهن ندارم  ولی یکی را که یادم آمد همین است که شما نادانان غذای چرب و چیل می خورید و ظرفهایتان را با آب داغ می شورید و سپس آب داغ در روی زمین جاری می شود و زمین گرمش می شود! خدمتکار پرسید: شستن ظرف چه ربطی به گرم شدن زمین دارد ؟ مخمل خان جواب داد : اگر من الان یه لیوان آب داغ روی تو بریزم چه می شوی ؟ خدمتکار گفت : می سوزم ! میرزا مخمل خان گفت : اگر یک سطل آب  داغ رویت بریزم چه ؟خدمتکار گفت : خیلی می سوزم . میرزا مخمل خان گفت : خب وقتی این همه آدم ظرفهایشان را با آب داغ بشویند و آن آب روی زمین جاری شود زمین به این عظمت هم می سوزد و گرم می شود ! در ضمن فراموش نکن که من خودم یکی از مخالفان گرم شدن کره زمین هستم و با گرم کنندگان کره زمین مبارزه می کنم و این لباس مخمل تنم نیز نشانه ای است از ایستادگی من تا آخرین نفس که درجانم دارم و تا پیروزی و سرد شدن کره زمین  آنرا هیچگاه از تنم بیرون نخواهم آورد ! در همین اثنا کالسکه به کنار رودخانه ای رسید بسیار با صفا که جمیع خلق از مرد و زن با لباس و بی لباس در آب و کنار رود مشغول تفریح و استراحت بودند . مخمل خان تا این صحنه را بدید فی الفور لباسها را بکند و خود را به درون آب و جایی که تعدادی دختران جوان مشغول شنا و شوخی بودند انداخت  ! خدمتکار فریاد زد که های ارباب ! مبارزه چی شد ؟ فکر کنم الان شکست خوردید ! مخمل خان در حالی که با دختران مشغول آب بازی بود فریاد زد که : فراموش نکن که این مبارزه ایست سخت و بارها باید شکست خورد تا پیروزی معنا پیدا کند !&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 15:19:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته جهانی گرم شدن کره زمین مبارک !</title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;   &lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;احتمالا هفته محیط زیست و حرکت وبلاگستان رو در جهت حمایت از محیط زیست یادتون هست. در اون هفته من هم به خاطر علاقه به محیط زیست و حمایت از اون چند پست متناوب نوشتم به شکلی که به شدت مورد استقبال اهالی وبلاگ قرار گرفت تا جایی که چند نفر کمپلت از شنیدن اسم محیط زیست هم حالشون بد میشد وچندتا پیغام تهدید آمیز هم دریافت شد . حالا هم  همینطور که می دونین از 10 تیر ماه به مدت یک هفته موج سبز دیگه ای در دنیا ایجاد شده (30 ژوئن تا 6 جولای) برای  ایجاد حساسیت در بین  مردم دنیا نسبت به مخاطرات ناشی از گرم شدن کره زمین و تغییر اقلیم و با وجودی که این حرکت در دنیا بسیار گسترده بوده اما  متاسفانه این قضیه در کشور ما با بی توجهی کامل روبرو شده (حالا اگه روز والنتاین بود از صبح به هم اس ام اس می زدین تبریک می گفتین) و به همین دلیل جمعی از دوستان از جان گذشته تصمیم گرفتن دوباره موج سبز دیگه ای راه بندازن اینبار نسبت به آشنا کردن مردم نسبت به گرمای کره زمین و عوارض بعدی اون ! پس ما هم مثل حرکت قبل در این دوره هم با نوشتن چند پست حمایت خودمون رو از این حرکت وبلاگی اعلام میکنیم و اولین پست رو هم در این باره چند دقیقه دیگه می فرستیم باشد که با جمیع خلق محشور گردیم &lt;/font&gt;&lt;/div&gt; 
</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 14:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیر زن </title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;   امروز برای کاری به دادگاه خانواده رفته بودم .کارم که تموم شد داشتم میومدم بیرون که یهو دیدم یه زن و مرد  نسبتا ورزیده که معلوم شد زن و شوهرن افتادن به جون هم و حالا نزن کی بزن اولش من و یکی دونفر دیگه جو گیر شدیم  رفتیم جداشون کنیم اما با دو سه تا مشت و لگد جانانه ای که خوردیم هر چند تامون در رفتیم ! نامردا بدجوری هم همدیگه رو می زدن . .... &lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 17:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> جناب صدا و سیما ! برنامه برای شادی و سرگرمی تولید می کنی یا عزاداری ؟</title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;صدا و سیما هر سال(بعضی مواقع هم  هر چند سال) و از مجموع برنامه های زیادی که تولید میکنه یک برنامه طنز نسبتا مناسب نشون میده. اما نمی دونم چه صیغه ایه که هر برنامه طنزی  هم که می تونه در جلب مخاطب موفق باشه و چند نفری رو هم احتمالا بخندونه بلافاصله تغییراتی پیدا می کنه که  اولا وجه سرگرم کنندگی و شادی آورش کمتر بشه در ثانی به اصطلاح پیامهای اخلاقی توش قرار بگیره و البته پخش مراسم عزادری هم که دیگه جزو الزاماته ! نمونش برنامه سه در چهار که به  عنوان یک برنامه تقریبا طنز اونهم هفته ای فقط سه شب از صدا وسیما نشون داده می شه  و در مدت کمی هم که پخش می شه کسانی رو که به اینجور برنامه ها علاقه دارن تونسته تا حدودی راضی کنه (که اونم بخاطر کاچی بهتر از هیچیه ) اما این برنامه هم در چند قسمت اخیر به پخش پیامهای اخلاقی و مجالس عزاداری و امثال اون تبدیل شد! حالا ما نمیدونیم صدا و سیمایی که روزی 150-100 ساعت برنامه از انواع کانالهاش پخش می شه یعنی هیچ برنامه دیگه ای تولید نمی کنه که مثلا توی اون تاکید بشه که باید به بزرگتر احترام  گذاشت ؟ البته مراسم عزادری هم که همیشه یه پای ثابت برنامه های تلویزیونیه ! آیا همین برنامه مثلا طنز قصدش اینه که  شخصی رو که  احتمالا به نیت چند دقیقه سرگرمی و دور شدن از فضای عصبی زندگی به اون پناه برده دوباره ببره به مضامین اخلاقی و مجالس عزاداری ؟! جناب صدا وسیما یک خواهش واقعا دوستانه : بزار تو همین چند دقیقه برنامه طنز زبونم لال  مردم فقط سرگرم باشن و خدای نکرده شاید هم بخندن !اون هم فقط تو همین چند دقیقه خواهش میکنم &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 12:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد گذر </title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;گویند روزی پیر پسر بزرگ رضی ا...عنه به همراه جمعی از مریدان که همگی مردانی مجرد بودند در راهی می رفتند پس از پنجره ای دختری رویش را به سوی آنها کرد و به وی گفت : یا شیخ ! من دختری صاحب مال و جمال هستم پس یکی از این جوانان را که شایسته تر است برای خواستگاری ام به نزد پدرم  بفرست! پیر پسر بزرگ علیه الرحمه بفرمود مگر ما خودمان مرده ایم ! دختر نگاه معناداری بکرد و گفت : هنوز که نه ! و این چنین بود که مریدان وی را یاد مرگ شیخ و تداوم مجردی اش در نظر افتاد و گریه ها کردند .و گویند روزی دیگر پیر پسر بزرگ با جمعی از مریدان بود که ناگهان منکری (متاهلی) بیامد و گفت : یا شیخ!  مجردی را در یک جمله برایم بیان کن . شیخ بفرمود : مجردی یعنی آنچه خواهی نخواهی و آنچه نخواهی بخواهی ! پس منکر فی الفور راهش را گرفت و رفت و مریدان از این حاضر جوابی شیخ شعف ها کردند .و روزی نیز جوان مجردی در حضور مریدان به نزد شیخ پیر پسر آمد و گفت : یا شیخ! می خواهم زن بگیرم ولی اگر هنوز برای گرفتن زن زود است مرا راهنمایی فرما. شیخ بفرمود : برو بگیر و بمیر ! جوان پرسید : و اگر نخواهم زن بگیرم چه ؟  بفرمود : پس بمیر و نگیر ! و مریدان از این جوابهای حاضر که شیخ رضی ا... داشت نعره ها زدند و پیراهن ها دریدند. &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 14:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی که هیچ چیز سر جای خودش نیست !</title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;   &lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;
روزی زن و شوهری پیش دکتر زایمان آمدند به دلیل بچه دار نشدن.دکتر پرسید
عیب از کدامتان است ؟ جواب دادند نمی دانیم! دکتر پرسید چرا؟ گفتند چون ما
از ابتدای ازدواج با هم قهر بودیم و در دو اتاق جدا می خوابیدیم ! دکتر
گفت : اگر می خواهید بچه دار شوید باید با هم آشتی کنید و در یک اتاق
بخوابید . زن و شوهر عصبانی شدند و گفتند : این چه وضعی است؟ ما به دادگاه
خانواده رفتیم تا ما را با هم آشتی دهند گفتند اگر می خواهید روابطتان
بهتر شود باید بچه دار شوید و حالا که پیش شما آمدیم تا بچه دار شویم شما
می گویید باید با هم آشتی کنیم تا بچه دار شویم! دکتر نگاه تعجب آمیزی به
آنها انداخت و سپس سری به تاسف تکان داد و گفت : اگر شما کلاسهای آموزشی
زوجین را می رفتید اکنون با این مسائل آشنا بودید آن دو پاسخ دادند:
اتفاقا ما دو سه سال پیش از ازدواج به همراه یکدیگر چند بار برای آموزش به
این کلاسها مراجعه کردیم اما هر دفعه که مراجعه کردیم گفتند اگر می خواهید
آموزش ببینید باید ازدواج کنید و عقد نامه بیاورید و زمانی هم که با هم
ازدواج کردیم چون در همان ابتدای کار مشکل پیش آمد و قهر کردیم دیگر به آن
کلاسها هم نرفتیم !دکتر با تعجبی بیشتر پرسید: شما که چند سال قبل از
ازدواج با هم رابطه داشتید یاد نگرفتید که چگونه باید بچه دار شد؟ زن
وشوهر جواب دادند نه ! چون در مدت آشنایی تا می آمدیم با هم بیشتر آشنا
شویم و چیزی یاد بگیریم ما را می گرفتند ! و در نتیجه بخاطر اینکه بین
روابطمان فاصله می افتاد چیز زیادی هم یاد نگرفتیم!&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 12:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس اخلاق </title>
<link>http://pirpesar.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt; روزی معلمی تصمیم گرفت کلاس درس اخلاق خود را در  پارک برگزار کند تا شاگردان رغبت بیشتری برای کلاس داشته باشند .پس به همراه دانش آموزان به پارک رفتند و در آنجا معلم شروع به صحبت کردن درباره اخلاقیات برای شاگردان کرد . شاگردان هم تمام ساعت به معلم خود زل زده بودند و به حرفهایش گوش می کردند . معلم از این رفتار شاگردان تعجب کرد و با خود گفت : اینها در کلاس درس به حرفهای من گوش نمی کردند و مرتب به شیطنت می پرداختند حالا چگونه است که درس اخلاق را به این خوبی گوش می دهند شاید از اثرات پارک آمدن باشد. پس معلم در حال درس دادن بود که ناگهان دختر رعنایی از کنار آنها گذشت . ناگهان همه شاگردان رویشان را از طرف استاد به طرف دختر برگرداندند و چند نفری هم شروع به متلک گفتن کردند! استاد هر کاری کرد که حواس شاگردان را به سمت خودش برگرداند نشد . پس با عصبانیت فریاد زد که : خجالت بکشید من دو ساعت است که درباره اخلاق با شما صحبت  می کنم و شما هم تمام و کمال به من نگاه  می کردید و گوش می دادید حالا این چه رفتاری است که می کنید ؟ یکی از شاگردان گفت : شرمنده ایم استاد ! آخر اگر این دختر تا پایان صحبت شما روی آن صندلی که پشت سر شماست  می نشست و از جایش بلند نمی شد ما هم حواسمان به سمت دیگری پرت نمی گشت !&lt;/font&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 06:14:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pirpesar&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>pirpesar</dc:creator>
<guid>http://pirpesar.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
