هواخوری !
هواخوری!
در زمانی پسر شخص پولداری عاشق دختر همسایه شان شد . پس پسر هر شب که همه خواب بودند از پشت بام خانه شان به پیش دختر می رفت .اما یک شب که از پشت بام قصد داشت نزد دختر برود پایش بلغزید و محکم به زمین خورد چنانکه چند جای بدنش شکست و آه و ناله اش بلند شد و همگان به دورش جمع شدند. پدرش که به شدت ناراحت و عصبانی شده بود گفت : آخه پدر..... تو نصف شب بالای پشت بام چه ..هی می خوردی ؟ پسر گفت : ای پدر رفته بودم به هواخوری!پدر که فهمید منظور فرزند چیست گفت : مشکل از من است که به تو یاد ندادم آن شعر را که گوید "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد" وگرنه می فهمیدی که وقتی در این خانه بیست اتاق خالی و باغ به این بزرگی وجود دارد برای هوا خوری به بالای پشت بام نمی روند
در زمانی پسر شخص پولداری عاشق دختر همسایه شان شد . پس پسر هر شب که همه خواب بودند از پشت بام خانه شان به پیش دختر می رفت .اما یک شب که از پشت بام قصد داشت نزد دختر برود پایش بلغزید و محکم به زمین خورد چنانکه چند جای بدنش شکست و آه و ناله اش بلند شد و همگان به دورش جمع شدند. پدرش که به شدت ناراحت و عصبانی شده بود گفت : آخه پدر..... تو نصف شب بالای پشت بام چه ..هی می خوردی ؟ پسر گفت : ای پدر رفته بودم به هواخوری!پدر که فهمید منظور فرزند چیست گفت : مشکل از من است که به تو یاد ندادم آن شعر را که گوید "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد" وگرنه می فهمیدی که وقتی در این خانه بیست اتاق خالی و باغ به این بزرگی وجود دارد برای هوا خوری به بالای پشت بام نمی روند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت
14:58 توسط پیر پسر |

