پس در روزگاری زن و شوهر جوان و فقیری هر روز برای رفتن به سر کار خویش از جاده ای می گذشتند و اتفاقا هر روز زن و شوهر جوان و ثروتمندی نیز همراه با گاری مخصوص خود از همان جاده می گذشتند. روزی از روی اتفاق مرد ثروتمند مرد فقیر را در گوشه جاده دید و وی را سوار کرد. در طول راه مرد فقیر آهی کشید و گفت: خوش به حال شما! من هر روز شما و همسرتان را می بینم که با گاری خویش از این جاده می گذرید و آرزوی من همیشه این بوده که من نیز گاری داشتم تا بتوانم با همسرم مسیر جاده را با گاری طی کنیم! مرد ثروتمند نگاهی به مرد فقیر کرد و سپس آهی کشید و گفت: عجبا در این که من نیز هر وقت تو و همسرت را می دیدم که پیاده در مسیر جاده می روید آرزو می کردم که کاش من و همسرم نیز گاری نداشتیم تا می توانستیم مانند شما دست همدیگر را می گرفتیم و با هم صحبت می کردیم و جاده را می پیماییدیم!
× وام ازدواج!
× سرکاری از نوع چینی!(عروس و دامادی که همه چیزشان شبیه است!)
× ابهام!
× حکمت آموز!
× یک پیر پسر 30 ساله!
× ستاره
× بازی وبلاگی (نوستالوژیک!)
× فلانی در انتخابات
× اس ام اس های همراه چندم!
× حکایت دو برادر و دختر زیبا
× در وصف داماد و دامادی
× سوالات کارشناسی ارشد(12)
× اندر مزایای زود ازدواج کردن!
× آمدم ولی برگشتم!

