تبليغاتX
طنز نوشته های یک پیر پسر

داماد و رنگ لباس

داماد و رنگ لباس
دیگه اینجوریش رو ندیه بودیم
دیروز یکی از دوستان تعریف می کرد که دوستش چند وقتی با یه دختر خانم آشنا بوده و بعد یه مدت میره خواستگاری دختره . اما شب خواستگاری آقای داماد ناخواسته چیزی میگه که قضیه آشنایی اون دوتا لو میره و چهار برادر محترم دختره هم که متوجه قضیه می شن یه کتک جانانه به این بخت برگشته می زنن طوری که نزدیک بوده کار به بیمارستان بکشه
ازش پرسیدم : حالا این جناب دوستت چی گفته که قضیه لو میره؟ دوستم جواب داد :مثل اینکه از روز قبل قرار میزارن که دختره فلان لباسش رو که رنگ نارنجی داره تو مراسم خواستگاری بپوشه چون مادر پسره  خیلی به اون رنگ علاقه داشته و خلاصه تو مراسم هم دختره اون لباس رو نپوشیده بوده که برای جناب داماد سوال پیش میاد که اِ چرا اونو نپوشیدی ! و باقی قضایا
منم گفتم : به این دوست محترم سلام برسون و بگو از این به بعد تو مراسم خواستگاری در انتخاب تعداد برادران دختر دقت کن نه رنگ لباسش!


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:30 توسط پیر پسر |

چشم چران

چشم چران
زمانی مردی مخفیانه جایی زنانه را دید می زد پس راپورت وی بدادند و ماموران ریختند و گرفتندش و به پیش قاضی بردند. قاضی حکم کرد آنقدر بزنیدش که تمام بدنش کبود گردد. مرد فریاد زد که ای قاضی ! این حکمی که برای من دادی را برای یک فاحشه نیز ننوشتی ! قاضی گفت : آری !چون فاحشه اگر کمی لذت حرام می برد در کنارش کلی هم درد می کشد اما تو فقط لذت حرام بردی و ازدرد خبری نبود پس این حکم شایسته است از برای تو !پس ماموران وی را سیر بزدند و رهایش کردند ولی چند روزی نگذشت که دوباره گرفتندش به همین جرم ! قاضی به وی گفت : تو آدم نشدی با این همه کتک که خوردی ؟ مرد چشم چران گفت :نه! چرا که درد آن کتک برفت ولذت همچنان برقرار است ! قاضی گفت: آری !حق باتوست من حکمی دادم که با جرم تو یکی نبود اکنون اما محکومت نمایم که در قبال دید زدن زنان جوان به مدت یک سال تو را به محل نگهداری "پیرزنان بالای 90 سال بی کس و کار" بفرستند تا هم به آن پیرزنان کمکی نمایی و هم کاری ثواب کرده باشی و هم لذت دیدزدنت از چشت درآید
!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:12 توسط پیر پسر |

برخورد فرهنگی!

برخورد فرهنگی !
چند وقت پیش دوستی توی وبلاگش از زمان بچگیهاش نوشته بود و اینکه هر وقت شیطونی می کرده مادرش برای اینکه مثلا تنبیهش کرده باشه یه مقدار باهاش حرف نمی زده و یا با جملاتی خاص اون رو متوجه اشتباهش می کرده و بعد من خودم رو مثال زدم که مادر عزیزم اصلا به اینجور کارهای فرهنگی اعتقادی نداشت و من که اتفاقا بچه خیلی شیطونی هم بودم وقتی که شیطونی می کردم به خصوص اگه شیطونیش خیلی خفن بود همونجا نقدا جریمش رو می پرداختم و جای شما خالی یک کتک سیر می خوردم ! و البته نتیجه گرفتم که اون تنیبه ها باعث شد که من بشم یک پیر پسر یاقی ! (البته فرق این یاقی با اون یاغی اینه که این یاقی که من می گم چیزیه تو مایه های جاهل کوچه خلوت !)
خلاصه تمام این حرفا زده شد که بگیم تو خبرها شنیدیم که فرموده اند "با جوانانی که از لوازم منحرف و فرقه ای استفاده می کنند برخورد فرهنگی می شود ." هر چند ما اصولا با هرگونه برخورد به خصوص برخورد با جوانان آنهم به خاطر پوشش و رویش و مویش و ....مخالفیم اما خیلی خوشحال شدیم که حداقل این برخورد از نوع فرهنگیست که انشاءا...عاقبت این جوانان نیز مثل ما پیر پسری نباشد .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:38 توسط پیر پسر |

هواخوری !

هواخوری!
در زمانی پسر شخص پولداری عاشق دختر همسایه شان شد . پس پسر هر شب که همه خواب بودند از پشت بام خانه شان به پیش دختر می رفت .اما یک شب که از پشت بام قصد داشت نزد دختر برود پایش بلغزید و محکم به زمین خورد چنانکه چند جای بدنش شکست و آه و ناله اش بلند شد و همگان به دورش جمع شدند. پدرش که به شدت ناراحت و عصبانی شده بود گفت : آخه پدر..... تو نصف شب بالای پشت بام چه ..هی می خوردی ؟ پسر گفت : ای پدر رفته بودم به هواخوری!پدر که فهمید منظور فرزند چیست گفت : مشکل از من است که به تو یاد ندادم آن شعر را که گوید "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد" وگرنه می فهمیدی که وقتی در این خانه بیست اتاق خالی و باغ به این بزرگی وجود دارد برای هوا خوری به بالای پشت بام نمی روند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:58 توسط پیر پسر |

سوالات کارشناسی ارشد ازدواج (بخش سوم)

       سوالات کارشناسی ارشد ازد (بخش سوم)
1- فکر می کنید اگه بخواین به دختر مورد علاقتون پیشنهاد ازدواج بدین اولین جمله ای که به اون می گین چیه ؟
الف- به تو چه
ب- با من ازدواج می کنی
ج- عزیزم با من ازدواج می کنی
د- به مامانم می گم به مامانش بگه
2- فکر می کنین خانمها از کدوم اخلاق آقایون بیشتر بدشون میاد
الف- دورویی
ب- نفاق
ج- دوز وکلک زنی
د-تمام موارد دیگه
3- چقدر به این جمله اعتقاد دارید: عشق کافی است
الف - خیلی
ب - هیچی
ج - به عشق اعتقاد ندارم به معشوق اعتقاد دارم
د - درستش این بود : عشق کافی نیست ؟
4- مهمترین دلیل نارضایتی زوجین از همدیگه چیه ؟
الف - گرونی
ب - تورم
ج - قیمت نفت
د - دلیلش خصوصیه
5- فکر می کنین گران شدن اقلام غذایی چه تاثیری درزندگی زناشویی داره
الف- تاثیر مثبت
ب- باعث کاهش موالید می شه
ج- همشیه به یاد ماه رمضون هستن
د- باعث می شه همش به فکر شکم نباشن
6- فکر می کنین مردها از چه جور زنهایی بیشتر خوششون میاد
الف-  چاق
ب-  لاغر
ج- سبزه
د- مردها تنوع طلبن !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:14 توسط پیر پسر |

گرانی ، از دیروز تا امروز

گرانی ، از دیروز تا امروز
پس در ایام گذشته مغولان به سرزمنی حمله کردند و آنجا را محاصره نمودند . مدت محاصره طولانی گشت و آذوقه غذایی مردم در حال اتمام بود و چیزی نماند تا بخورند چنانکه بسیاری از مردم از پیر و جوان و مرد و زن طاقت از دست بدادند و در آستانه هلاک قرار گرفتند آنچنانکه برای زنده ماندن به خوردن علف مشغول شدند روزی مردم به شکایت دسته جمعی نزد حاکم رفتند و از وی خواستند که درهای قلعه را باز نماید .......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:50 توسط پیر پسر |

ماجرای حکیم و سوالهای پسر زیرک

ماجرای حکیم و سوالهای پسر زیرک
 در روزگاری در شهری مردمی کم سواد زندگی می کردند و حکیمی در آنجا بود که بسیار ادعای فضل و سواد
داشت. اما روزی در حالی که حکیم در حال سخنرانی برای مردم بود پسرکی 7-6 ساله در جلسه وی حاضر شد و گفت مسئلتم یا حکیم (یعنی سوال دارم ) حکیم گفت : بچه جان تو را چه به سوال برو تیله ات را بازی کن ! اما وقتی اصرار کودک را دید گفت بپرس اما مختصر ! پس پسرک گفت یا حکیم آیا این گوشت گاو که می خوریم حلال است؟حکیم لبخندی زد و گفت آری چطور ؟ پسرک گفت : آیا هنگامی که گاو نر با گاو ماده با هم آمیزش می کنند و از آن بچه بوجود می آید خطبه عقدی جاری ساخته اند تا به هم حلال گردند ؟ حکیم متعجب گفت معلومه که نه ! پسرک دوباره گفت پس اگر خطبه نخواندند نتیجه آن است که فرزندی که از این دو گاو بهم رسد نامشروع باشد و حرام زاده و خوردن آن جایز نباشد!پس حکیم لختی بیاندیشید و وقتی به نتیجه نرسید پسرک را از مجلس بیرون انداخت وگفت :.................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:59 توسط پیر پسر |

خر خاکی !

چند وقت پیش یک بنده خدایی پیشم اومد و گفت که تازه نامزد کرده و دوستاش آدرس من رو بهش دادن تا برای برقراری ارتباط بهتر و موثر تر با نامزدش که خیلی هم بهش علاقه داشت بهش مشاوره بدم . منم قبول کردم و هر زمان که با نامزدش قرار داشت قبلش باهاش یک جلسه می ذاشتم و بهش مشاوره می دادم اونم تو این مدت خیلی ازم تشکر کرد که مشاوره های من خیلی عالیه و کلی بدردش خورده و باعث شده رابطه مناسبی با نامزدش داشته باشه و حتی به نامزدش هم گفته که من چه مشاور باحالیم و با نامزدش قرار گذاشته قبل عروسی در یک مراسمی از من تقدیر کنن و از اینجور حرفا . تا اینکه دیروز خیلی ناراحت پیش من اومد و گفت که با نامزدش بگو مگو کرده و نامزدش هم عصبانی شده و بهش گفته خر خاکی ! بعدم از من پرسید که خرخاکی چیه ؟بهش گفتم بهتر بود از خودش می پرسیدی (یکی از فرمولهای مشاوره خودمه ) گفت : ازش پرسیدم و اونم بهم جواب داد برو از همون احمقی که بهت مشاوره می ده بپرس !!!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:8 توسط پیر پسر |

حاکم آسان گیر و زن زیبا

حاکم آسان گیر و زن زیبا
پس در روزگاری در شهری حاکمی بود که برای مجازاتها احکامی بسیار راحت وضع می کرد چنانکه برخی از مردم خشنود و برخی از این اقدام حاکم بشدت ناراضی بودند . برخی از این احکام چنین بود که مثلا روزی دختر و پسر جوانی را پیش وی آوردند به دلیل روابط نامشروع و از حاکم خواستند که حدی(مجازاتی ) برای آنان مشخص نماید پس حاکم بفرمود که حدی برآنان جاری نیست! پس همگان تعجب کردند و دلیل از وی پرسیدند وی گفت روابط نامشروع زمانی حد دارد که امکان برقراری روابط مشروع باشد پس این دو که امکانش را نداشتند خدا از نزدن حد برآنان راضیست منم که راضی هستم خود آن دو نیز که راضی هستند پس ... لق ناراضی!!! و روزی نیز مردی را پیش وی آوردند به جرم تجاوز به خر!پس حاکم پرسید آیا خر خود به این تجاوز شکایتی کرده..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:44 توسط پیر پسر |

مرد متاهل و مرد مجرد

مرد متاهل و مجرد
مرد متاهل : 1- شکم برآمده (نه از اون شکمها )2- کله در حال بی مو شدن 3- شلوار گشاد 4- لباس تمام دکمه دار 5- روزی یه بار حمام 6- دستها همیشه تمیز
مرد مجرد : 1- شکم صاف 2- شلوار تنگ 3- تی شرت 4- کلش فرقی نمی کنه 5- حموم چیه 6- دست کدومه

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:36 توسط پیر پسر |

امیدوار

    چند روز پش یکی از اقوام پرسید که فلانی این همه تمام فامیل بهت می گن ازدواج کن و زن بگیر خودت خسته نشدی؟ فکر نمی کنی که دیگه داره دیر می شه و ازت می گذره ؟!من هم در جوابش حکایتی رو تعریف کردم که به قول دوستان این فامیل عزیز تو کفش موند بهش گفتم:
 دونفر تو یه چاه عمیق سقوط می کنند و بعد تلاش می کنند که از اونجا در بیان (حالا چطور با سقوط به این چاه عمیق نمردن جای بحث داره ! ) خلاصه مردمی که از اونجا رد می شدن چون وسیله ای برای کمک نداشتن شروع می کنن داد و فریاد زدن که فایده نداره الکی تلاش نکنین چاه عمیقه و شما نمی تونین بیرون بیان! اما این دو نفر همچنان تلاش می کردن و مردم هم همچنان روحیه اونها رو تخریب می کردن تا اینکه از بس مردم گفتن یکی از اون بیچاره ها بعد چند ساعت تلاش بی نتیجه همون جا می میره اما اون یکی با هزار زحمت خودش رو بیرون میاره! جمعیت هم به شدت تشویقش می کنن و ازش می پرسن چه نیرویی باعث شد که بیای بالا! اما اون فرد جوابی نمی ده در عوض می خواد براش یه کاغذ وقلم بیارن و بعدش براشون می نویسه که دوستان من کر هستم! از اینکه من روچند ساعت مرتب تشویق کردین تا بیام بالا از همتون سپاسگذارم !
بعد از تعریف این حکایت به فامیلمون نگاهی انداختم و گفتم به زودی ازتون کاغذ وقلم طلب می کنم !
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:35 توسط پیر پسر |

رفتگر جوان و دختر پولدار

رفتگر جوان و دختر پولدار
پس در ایامی رفتگری جوانی هر روز صبح محله ای را جارو می نمود و دراین محله منزل شخص بسیار ثروتمندی بود.رفتگر هر روز که به درخانه این شخص برای جارو کردن می رسید دختر جوان زیبایی در را باز می نمود و به وی چای و شیرینی می داد. رفتگر جوان نیز چای و شیرینی را می خورد و بدون کوچکترین نگاه چپی به دختر از او تشکر می نمود و به سر کار خود می رفت این قضیه چند سال طول کشید تا این که صبحی رفتگر به در خانه دختر رسید برای جارو کردن و دختر نیز طبق عادت قصد کرد که از وی پذیرایی نماید که ناگهان چشمش به حلقه نامزدی رفتگر خورد پس جیغی ناخودآگاه ازوی ساطع شد و غش کرد ! به چشم همزدنی خدم و حشم خانه و همسایه ها به بیرون ریختند و تا چشمشان به رفتگر خورد پنداشتند که وی بلایی به سر دختر آورده به این سبب وی را بزدند و بازداشت نمودند تا دختر را به هوش آورند. سپس اندکی از عطرجات به دماغ وی نزدیک کردند تا بهوش آمد .دختر به محض به هوش آمدن شروع به گریه و زاری نمود که این فلان (رفتگر ) را من این چند سال بسیار دوست داشتم و عاشقش بودم و بسیار می خواستم که وی به خواستگاری من بیاید تا باهم عروسی کنیم اما امروز حلقه نامزدی در دستش دیدم پس او را بزنید به جرم بی وفایی !این دفعه رفتگر تا سخن عشق دختر را به خود شنید جیغی بزد و بیهوش شد ! پس اندکی آشغال به دماغ وی نزدیک کردند تا بهوش آمد آنگاه شروع به هوار زدن کرد که ای داد! ای هوار! از دست شما زنان! چرا که من نیز این چند سال که محبت این دختر را دیدم عاشقش شدم ولی جرات نزدیک آمدن نداشتم چرا که نه فقط وضعم به اینها نمی خورد بلکه مهمتر اینکه از همگان شنیده ام که می گویند رفتار زنان را هیچکس نشناسد حتی خودشان! به همین دلیل با خود پنداشتم که اگر عشقم را به وی گویم و از وی خواستگاری نمایم او به من جواب دهد که :"پیف پیف !من کلی خواستگاردارم اونوقت با تو ازدواج کنم ؟! چه پررو ! آخه من به تو چه علاقه ای دارم که بخوام باهات ازدواج کنم ؟ عجب ملت بی جنبه ای هستین حالا یه چایی بهت دادیم زودی پسر خاله شدی ؟!!!"
اما داستان این حلقه نیز اینچنین است که چند دقیقه پیش که داشتم جارو می زدم این حلقه را دیدم و برای اینکه آن را گم نکنم تا بعد صاحبش را پیدا نمایم آن را در دست خود کردم !یعنی من نه نامزد دارم و نه عروسی کرده ام . آنگاه نگاهی از روی عشق به دختر انداخت و از وی پرسید حاضری با من ازدواج کنی ؟ دختری مکثی بنمود و سپس رویش را برگرداند و گفت :(پیف پیف را نگفت که دل رفتگر نشکند)من کلی خواستگار دارم اونوقت ....

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:39 توسط پیر پسر |

دور باطل عاشقی

این قضیه واقعیه :
پسری به دختری علاقه منده اما اون دختر به این پسر علاقه ای نداره و درعوضش به یه پسر دیگه ای علاقه داره ولی اون پسر هم به این دختر که بهش علاقه داره علاقه ای نداره بلکه به دختری علاقه داره که اون هم به پسر دیگه ای علاقه داره که اون پسر هم به این دختر علاقه ای نداره و به دختر دیگه ای علاقه منده که اون دختر هم به این پسر علاقه ای نداره بلکه به اون پسری علاقه منده که اول قضیه اومد .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:31 توسط پیر پسر |

عابد و شیطان !

روزی عابدی که تمام عمر را جز عبادت خدا نمی گذرانید ناخواسته با چند ناباب رفیق شد . پس رفیقان نابابش از وی ملامت کردند که فلان تو تمام عمرت را در عبادت خدا گذرانده ای و حلال و حرام را بر خود حرام نموده ای حال آن که ما عمری به عیش گذارنیده ایم و خوشی کرده ایم پس شایسته است که تو نیز اندکی از عمر خود را به عیش و نوش بگذرانی. سپس آن نابابان آنقدر در گوش عابد خواندند و آنقدر از لذات حرام بر وی بگفتند تا وی از راه درست منحرف گشت و تصمیم گرفت فقط یک روز را به عیش گذراند و با خود گفت : یک روز که هزار روز نمی شه ! پس صبح تمام پس انداز خود را جمع نمود و به دنبال "مورد" بگشت(و این مورد را همه دانند چیست!) ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:8 توسط پیر پسر |