تبليغاتX
طنز نوشته های یک پیر پسر

ماه خال دار !

گویند که در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب که الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان که رسم مادران است به سینه بکوفت که چه شده ای گل پسرکم !

پسر نگاهی به مادر بکرد و گفت که اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم که امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این  دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینک از تو مادر بزرگوار خواهم که به خانه آنها روی و او را به نکاح (عقد )من در آری که دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!!

مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبرکم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم که تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج کردن  

اما بهتر است که لختی درنگ نمایی که اینگونه عاشق شدن ناگهانی را  رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!

پس پسر نگاهی زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم که این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .

پس مادر که پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر کرد و به خانه همسایه رفت . در آنجا چشمش به سه دختر خورد یکی از یکی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیام ک ) بزد که یا بنی ! دراین منطقه که تو ما را فرستادی نه یک ماه که سه ماه در پشت ابرند و یکی از یکی ماه تر بگو که کدام ماه چشم تو را برگرفته !

پس پسر نیز اس ام اسی بزد که یا مادر ! آن ماهی که خالی در گونه چپش بدارد ! مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد که ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:27 توسط پیر پسر |

نامه به یک پیر پسر !

سلام پیر پسر

امید وارم حالت خوب باشه

من خیلی وقته نوشته هات رو می خونم بعضی هاش خیلی جالبه .........................البته امیدوارم خیلی مغرور نشی . خلاصه من برای این بهت نامه می نویسم چون تو وبت زدی که ۲۸ سالته و خواستگاری هم زیاد رفتی و جوابای منفی زیادی گرفتی ولی همچنان امیدواری! حالا سوال من اینکه که تو مگه کجا خواستگاری میری که بهت جواب رد می دن ها ؟ حتما لقمه های گنده تر از دهنت بر می داری . راستش تو جایی که من کار می کنم یه بنده خدای خل و چل و دیوونه ای هست که فکر می کنم که هم سن تو باشه و  بخاطر دلسوزی اونجا بهش یه کار خیلی ساده دادن. این بنده خدا سه سالی که من اونجا بودم هر روز وا میستاد و با خودش حرف می زد که : دیشب رفتم خواستگاری این دفعه دیگه ازدواج می کنم ! و این قضیه هر روز تکرار میشد .من و دوستام هم هروقت می دیدیمش بهش می خندیدیم و می گفتیم  واقعا کی به این زن میده ! (خدا من رو ببخشه ) حتی چند بار هم همین اواخر شک کردم که شاید تو همین پسره باشی ! اما بعد فکر کردم دیدم این پسر خوندن هم بلد نیست چی برسه به نوشتن !تا اینکه چند وقت پیش فهمیدم که زن گر فته ! تازه این که چیزی نیست از این جالبتر هاش رو هم سراغ دارم مثلا یه بنده خدایی رو تو تیمارستان نشوندن سر سفره عقد ! واقعا تو از ایناهم وضعت بدتره که بهت زن نمی دن ؟

حالا من این حر فا رو زدم که یه خورده بهت روحیه بدم و بگم که بالاخره تو هم زن می گیری ناراحت نباش

موفق باشی

دوستدارت : حمید . ج

جواب از طرف پیر پسر :

سلا م حمید ج جان ( تو که احتمالا حمید جبلی نیستی ؟)

از شما دوست عزیز بسیار سپاسگذارم که به یاد من هستی به خصوص با دیدن آدم های خل و چل و مریضان تیمارستانی ! درضمن خیلی خوشحال هستم که متوجه بودی که من نوشتن بلدم وگرنه این بنده خدا رو جای من بدبخت اشتباه می گرفتی ! من همین الان به شما قول می دم که از زیر سنگ هم که شده ازدواج کنم تا شما با دیدن هر مورد مسئله داری خدای ناکرده فکر  قشنگت به سمت ازدواج  نکردن من معطوف نشه !

پیر پسر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:13 توسط پیر پسر |

دختر پادشاه

در روزگاران قدیم پادشاهی بود که دختری داشت به غایت زیبا و نام وی دلینمای بود و پادشاه دختر خود را بسیار دوست همی داشت . پس روزی تصمیم گرفت تا دختر خود را به عقد مردی در آورد چرا که احساس می کرد دلینمای بسیار بزرگ گشته . بدین شکل  بفرمود که هر جوانی که  مرد زندگی با دختر اوست  فردا درمیدان شهر جمع شود از برای دادن آزمون (واین آزمون درتمام ایام چوب لای چرخ جوانان بود) . پس روز بعد جمع کثیری گردآمده بودند که تعداد زیادی جوان و تعداد زیادی نیز غیر جوان بودند آنچنانکه برخی تا ۷۰ سال داشتند و برخی نیز یک تا چند زن قبلا اختیار کرده بودند و از طمع رسیدن به دلینمای که هم بسیار زیبا بود و هم دختر پادشاه در آنجا حاضر شدند. پس پادشاه ابتدا بفرمود جوانان را از غیر جوانان جدا کردند و سپس امر کرد تا غیر جوانان را نیک بزدند تا دیگر باره جرات نکنند با این سن و سال و داشتن چند زن به خواستگاری دختر دلبرش بیایند . سپس رو به جوانان کرد و بفرمود ای جوانان بدانید که راه زندگی راهی است بسیار تلخ  .......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:14 توسط پیر پسر |

قلقلی و غول چراغ جادو

تو روزگارای نه چندان قدیم یه پسری بود که بهش می گفتن قلقلی . حالا چرا قلقلی دیگه اسمش روشه . این قلقلی قصه هر روز کارش این بود که دنبال کار بگرده ! اما دریغ از کار! البته کار بود ولی یا سواد می خواست یا زور بازو که قلقی ما هم از هردو تاش  بی بهره بود! کل سواد قلقلی سوم راهنمایی بود قد ش هم کوتاه بود و  برای نگهبانی و سرایداری هم بدرد نمی خورد. خلاصه اینکه یه روز که قلقلی داشت دنبال کار می گشت چشمش خورد به یه دختر خیلی خوشگل که از تو یه مغازه بیرون اومد. ظاهر دختر هم خیلی شیک و پیک بود.(راستی قلقلی مجرد بود) قلقلی اول دهنش یه ده دقیقه باز موند ! بعد با خودش فکر کرد ........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:10 توسط پیر پسر |